تبليغاتX
من و فوق لیسانس
من و فوق لیسانس

خاطرات دوره فوق لیسانس و زندگی در خوابگاه

 

فعلا فقط یک خبر : من خیلی وقته که خونه ام

باشه یه چیزای ذیگه اینکه سرم خیلی شلوغه ذر اولین فرصت بر می گرذم...

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 4:19 توسط رها| |

 

 

سلام بچه ها:

 

وای وای وای ....

اصلا فکر نمی کردم نوشتن پروپوزال اینقدر اذیتم کنه ٬ فکر کن روزی یازده ساعت جلوی لپ تاپت بشینی هی سرچ کنی هی ترجمه کنی و بعدشم به اون نتیجه ای که بخوای نرسی . گاهی حسابی ذوق کنی بری چیزی روکه نوشتی به استادت نشون بدی اونم یه نگاهه عاقل اندر سفیه بهت بندازه بگه نه این نشد برو دوباره سرچ کن ...

پیش استادم رفتم می گم استاد (جون) چطوری باید شروع کنم چی باید بنویسم ایشونم میگن که اول مقدمه و بیان مسئله رو بنویس بعد فلان وفلان و... هر چی که میگه فرمت خود پروپوزاله و دیگر هیچ ...  منم شاکی وعصبانی برمیگردم خوابگاه انگار  تا حالا ۷۰ تا پروپوزال نوشتم و این هفتادو یکمیمه و باید بدونم که چطوری نوشته می شه ...

بچه ها آخرین روزاست که اینجام شمارش معکوس شروع شده و من تا یک هفته ی دیگه ایشالا خونه ام ...

نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 23:21 توسط رها| |

 

 

سلام

 

 

بازم دوره ی امتحاناته... این مدت که تو فرجه بودم وقت نشد بیام چیزی بنویسم. فردا اولین امتحانمه و پس فردا دومیش و بعدشم دیگه تموم ٬ فرجه ی این ترم بهم نچسبید البته درسته که آدم وقتی مشغول درس خوندن می شه همه ی افکار یهو به سرش هجوم میاره ٬ اماامیدوارم با تموم شدن امتحانا این حالتم از سرم بپره... خبر بد اینکه یکی از بچه های خوابگاهمون متاسفانه فوت کرد واین باعث شد که همه تو حس وحال خاصی فرو برن ٬ این  دوستمون توی اتوبوس بوده که یهو اتوبوس آتیش می گیره و دراثر انفجار وسوختگی شدید می میره ...به هر حال امیدوارم که روحش شاد وخدا به خونوادش صبر بده ... با قضیه ای که توی دو پست قبل گذاشتم و این موضوع باعث شده که روزهام پر حس غریب مرگ بشه ٬ مرگ واقعا چیز عجیبیه ... الان وقتش نیست ولی بعدا حتما یه پست راجع به مرگ میذارم...

نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 18:26 توسط رها| |

 

 

حالم خوب نیست...

نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 3:4 توسط رها| |

 

 

 

سلام:

 

دیشب بیمارستان بودم به همراه یکی از بچه هایی که بعلت شک به آنفولانزای عفونی تو بخش عفونی بستری شد٬ ساعت حوالی ۱۱ بود من داشتم با دوستم که کلی خون ازش گرفته بودن و سرم بهش وصل بود شوخی می کردم که یه سرو صدایی تو اورژانس عفونی پیچید و یه خانومه حدودا ۵۰ ساله روی تخت با خونوادش اومدن تو و کناره تخت دوست من استقرار پیدا کرد ٬ خانومه پاش شیکسته بود گفتم خدا بد نده هوای اینجا خیلی گرمه ... گفت: آره و ژاکتشو درآورد داد به برادرش ...خلاصه یکی دو ساعتی گذشت من رفته بودم بوفه که برای دوستم آب معدنی بگیرم برگشتم دیدم دوستم روی تختش نیست از سرپرستار پرسیدم گفت رفته رادیولوژی پرسیدم کجاست گفت با همین تخت برو اینام دارن اونجا میرن . برگشتم دیدم همون خانومست روی تخت منم باهاشون راه افتادم عروسه خانومه یه سره تختو می کشید و کمک پرستار یه سر دیگشو اینقد بی هوا می کشید که یکی دوبار تخت به به درودیوار خورد منم خانومه رو نیگا کردم ولبخند زدم اونم ابروشو بالا انداخت و لبخند زد .برگشتیم به اورژانس دوستم گفت که گشنشه و فقط باید نون خشک بخوره من مونده بودم ساعت ۲ شبی برم از کجا نون خشک گیر بیارم رفتم چند تا بیسکوییت گرفتم و از نگهبانیه دم در یکی دوتا نونه واقعا خشک گرفتم... تو راهه برگشت دیدم عروس خانومه داره گریه می کنه پرسیدم چی شده گفت تو دستشویی یهو بی حال شد افتاد گفتم چیزی نیست لابد فشارش افتاده نگرون نباش... توی اورژانس که اومدم دیدم ۲ تا رزیدنتو یه اینترن و ۳ تا پرستار رو سر خانومه ان دارن سی پی آر میکنن

 خانومه ایست قلبی کرده بود ...

 وقتی که از کنار تختش که حالا خیلی دوروبرش شلوغ شده بود می گذشتم انگار زمان ایستاد٬ تمام لحظات پیش از جلوی چشمام گذشت ... به تخته دوستم که رسیدم نونو بهش دادم و برگشتم که بقیه اتفاقاتو ببینم به ترتیب بهش ماساژ قلبی می دادن ۱و۲و۳و۴و۵ویه فشار به پمپه هوایی که پرستار دستش بود گاهی تا چند ثانیه صدای ای سی جی شنیده می شد و دوباره قطع٬ نیم ساعت پشت سر هم ... کلی براش سرم وصل کردن آمپول زدن و... صدای خونوادش میومد که خدا رو صدا میزدن و امامارو واسطه می کردن که برش گردونه ...

پزشکا بعد که نتیجه نگرفتن دستگاهه شوک قلب رو آوردن دوسه تا شوک که وارد کردن بازم نتیجه ای نگرفتن

و ... تمام .

تمام شد زندگی یه آدم تمام شد نه حرف زدنش و نه خندیدنش به حرف زدن و خندیدنای آخری که میگن شباهت نداشت ٬ اصلا هیچیش شبیه اونایی نبود که می خوان بمیرن ...

 تو مهمونی بودن که میگه احساس می کنم ریه ام می سوزه میگن باشه میبریم بیمارستان یه عکس ازش می گیریم فردام می بریم پیش متخصص ( فردایی که هیچوقت براش نیومد...)

بعد از اینکه مرد ٬نگهبانا از جلوی درکنار رفتن که خونوادش بتونن بیان تو٬ گریه می کردن و تو سروصورت خودشون میزدن ٬ باورشون نمیشد که مرده (منم باورم نمی شد) دخترش که تازه رسیده بود روی جسد مادر خم شد می بوسیدش و می گفت مامان توروخدا بیدار شو مامان تو که چیزیت نبود ٬ مامان جوابه بابارو چی بدم مامان تورو خدا ...نزدیکش شدم آروم دستامو رو شونه هاش گذاشتم گفت ببین چشماش بازه ببین .در اثر تکونایی که بهش داده بود پلکاش از هم جدا شده بود ... وای خدای من خودش بود همونی که آروم به من لبخند زد همونی که گرمش شده بود همون آدم با صورتی که رو به کبودی می رفت. دخترش برای آخرین بار بوسیدش و من از مادر جداش کردم نمی دونستم چی بگم منم مثله اون شوکه شدم (همش به خودم می گفتم که خودتو جم کن...) دختره حرفایه عجیبی میزد می گفت خدا نصیب نکنه ( در صورتی که خدا نصیبش کرده بود) دیدی چه مفت مرد ... من که دیدم دختره خیلی شوکست بهش گفتم گریه کن بزار راحت شی ... یهو دختره که انگار الان همه چیزو فهمیده شروع کرد به گریه کردن و دوباره خودشو از دستام رها کرد و دوید به طرف مادرش ... نگهبونا نمی ذاشتن که تو بره منم دوباره به سمتش رفتم یهو دیدم روی زمین افتاد و شروع کردن به گریه کردن ... من یه لحظه به ذهنم رسید که نکنه فشارش افتاده بهش آسیبی برسه رفتم داخل اورژانس سمته تخت دوستم ...

دوباره زمان متوقف شد دستهای خانومو از مچ روی سینش به طور عمودی چسب زده بودن و پاهاشو به همین ترتیب از مچ بسته بودن ... مثل یه شکلات با پارچه سفید پیچیدنش اومدم بیرون با آب و قند و به همراهاش آب قند دادم عروسش روی زمین افتاده بود ... بلندش کردم ناراحت بود ولی بیشتر بهت زده ...

دختره گفت میشه برم ببینمش نگهبان گفت دارن آمادش می کنن برا سردخونه یهو دوباره بلوا شد دختره تو سروصورتش می زد می گفت تو رو خدا نه٬ نبرینش سرد خونه توروخدا شاید برگشت ... تو یه پوششه سیاه گذاشتنشو و زیپشو بستن و بردن بیرون از بخش ...

رفتن ...

رفت...

ما هم رضایت دادیم و برگشتیم خوابگاه ...

 

 

 

نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 15:7 توسط رها| |

 

 

 

سلام :

 

یه چند روزیو رفتم خونه ٬ خداروشکر هوای تهران با ورودم خوب شده بود . خیلی چیزای عجیب تجربه کردم که اینجا جای نوشتنش نیست فقط خواستم اشاره کنم که تاریخش یادم بمونه...

امروز که برگشتم با اتوبوس وی آی پی اومدم اسمه جالبی داره و کرایشم چهل درصد گرونتره ، خوب این اتوبوس از دو ردیف صندلی تشکیل شده که یه ردیفش دوتایی و یه ردیفش تک صندلیه ، پذیراییش مثه هواپیما می مونه(البته فقط بسته بندیش)با یه آب معدنی و یه آب آناناسه اضافه ...و به علاوه اینکه به جای یه فیلم در طول مسیر دو فیلم میذارن ...

خوب اینا توصیف اتوبوس بود اما توصیف وی آی پی : همونطور که می دونین وی آی پی مخفف "وری ایمپورتنت پرسنه " یعنی افراد خیلی مهم ُ

والا ما تو این اتوبوس پی ام ندیدیم چه برسه به آی پی و چه برسد به <وی آی پی>

از اول مسیر تا آخرش جناب آقای محترم صندلی پشتی تخمه شیکوند ٬ سرکار خانومه محترمه جلویی روی دسته ی صندلیش لم داد (جوری که من اصلن نمی تونستم صفحه تلویزیون رو ببینم) و جناب آقایونه صندلیایه بغلی کفشاشونو در آوردن ...

 

خوب احتمالن این آخرین باری بود که من برای سر زدن به خونوادم رفتم و برگشتم وآخره دی ماه دیگه به صورت کامل از خوابگاه و از این شهر میرم ...

نمیدونم چرا همش اینو تکرار می کنم شاید می خوام برا خودم باور پذیرش کنم ...

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 21:15 توسط رها| |

 

 

 

سلام:

تا حالادهه ی اول محرم بازار مرکزی شهرتون رفتین.

امروز برای یه کار ادرای مسیرم به طرفای بازار افتاد ٬ بوی شلغم و لبو و گل پر تو هوا پیچیده بود ٬ شهر یه رنگه دیگه بود و مردم یه جوره دیگه به فاصله ی هر ۱۰ قدم یه دکه یه جور نوحه خوانی گذاشته بود که گاهی صدای یهویی بعضیاشون دل آدمو می برد . صاحب یکی از دکه ها لباس مشکی با یقه ی باز پوشیده بود وبا یه لنگ هی پیشخون دکشو تمیز می کرد وسعی می کرد نیگاش رو کسی گیر نکنه (این کار البته سخته ولی ۱۰ روز که چیزی نیست می گذره)یکی دیگه که ریش بلندی داشت و ناخودآگاه نگاه مردمو به سمت خودش می کشید یه شال مشکیم گردن انداخته بود ودستاشو جلوی شکمش رو هم گذاشته بود و نگاهش پایین بود و گاهگاهی که کسی بهش سلام میداد با همون نگاه پایینش دستشو میذاشت رو سینش ومی گفت آقا سلام چاکریم ... بازار پر از بساطی هایی بود که از پرچم هیئت ها گرفته تا چفیه و زنجیرو سنج ودهل می فروختن خلاصه دنیایی بود ... خاصیت دهه ی اول محرم اینه که خیلیا که قبل از اون اصلن به حساب نمیان حالا برا خودشون کسی می شن لباسه مرسومو می پوشن ریش میذارن یا چادر سر می کنن وحتی بزرگای محلشون آقا و خانوم صداشون می کنن همونایی که بعد این مراسم خدا رو هم بنده نیستن ... بعضیام عشقشون همین روزاس اصلن سالو منتظرن که به این ماه برسه وکلن با لحظه لحظش عشق می کنن ...

واما برای من ٬ نمیدونم یه جوری برام خاصه یادآور روزای بچگی وقتی شبا همسایه ها با هم جمع می شدن می رفتن که دسته های عزاداریو نیگا کنن وبرای ما بچه ها هم که دیگه نگو اینقدر دنبال هم بدو بدو میکردیم وشربت نذری می خوردیم که به حالت اضطرار می رسیدیم شبم که برمی گشتیم خونه همون دم در هر جایی رو که پیدا می کردیم می خوابیدیم و نمی دونستیم که چطوری صبح شد ٬ یا حسین ظهر عاشورا دلمو می لرزونه اینکه اون تعداد آدم از سر نیاز و شاید اعتقاد با هم فریاد می زنن یه جورایی خاصه ...

 

 

من در عجبم از انسان هایی که خود در زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسین می گریند که آزاد زیست...

 

نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 16:14 توسط رها| |

 

 

 

 

سلام :

 

امروز روز دانشجو بود. از ۱۰ کیلومتری دانشگاه از هر دودوطرف تا دم در دانشگاه ماشین پارک کرده بودن. و به فاصله هر۵ ماشین یه ماشین پلیس ایستاده بود . من سر کلاس بودم برگشتم دیدم شلوغه... فکر کردم که شاید خبری باشه بااحتیاط وارد دانشگاه شدم خیلی شلوغ تر از روزای معمولی بود ولی خبر خاصی نبود.ناهار امروز جوجه با دوغ بود.که اصلنم خوشمزه نبود...خشک و بدون هیچ چیز اضافه ای...

بعدش اومدم خوابگاه و خوابیدم...

نمیدونم سال دیگه این روز برام مناسبتی داره یا خیر؟ امیدوارم اگه ام داشته باشه تو مقطع بالاتری باشه...

 

 

روز را خورشید می سازد ٬ روزگارش را ما ...

روز دانشجو مبارک.

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 16:24 توسط رها| |

 

و امروز یک سال از نوشتن این وبلاگ می گذره (اه اه جدی جدی یه سال شد)٬ از صبح نشستم پست های قبلیمو خوندم ٬ خاطره برانگیز بود وجالب ... یه جاهایی باورم نمی شد که خودم اینارو نوشتم ٬ اوائل خیلی برام سخت بود ولی الان که فکر می کنم می بینم که دلم تنگ خواهد شد برای تمام لحظه های تلخ و شیرین و تمام آدم هایی که تو این مدت باهاشون آشنا شدم (این حرفا خیلی تکراریه دقت کنید ...)استادم امروز بهم گفت که دنیا رو سخت نگیر ! این روزا خیلی کسا بهم می گن که زندگی خیلی سریع می گذره ٬ میگن سعی کن از زمانی که داری کمال استفاده رو ببری...

 

خوب معمولا تو تولدا آدم آرزو میکنه٬ منم می خوام الان یه آرزو بکنم:

 

...

 

اگه به آرزوم رسیدم حتما اینجا می نویسمش

 

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 20:0 توسط رها| |

 

 

 

 

سلام

 

۱-صبح سوار تاکسی شدم .

راننده : دخترم یه چیزی رو می تونم بهتون بگم؟

من: بفرمایید جناب.

...: شمام  مثل دخترم می مونی چرا این جوری میای بیرون ؟

من:(یه نیگا به خودم می کنم یه نیگا به ایشون)

یه مانتو پوشیدم تا روی برجستگیه تیبیام .با یه کفش نایکی مشکی که اصلنم به چشم نمیاد و یه مقنعه بلند با مو ها و صورتی بی آرایش چون عجله داشتم وخیلی سریع از خوابگاه بیرون زدم.

...: دخترم اینجایی نیستی نه؟

من: خیر ( من هنوز تو کفم که مورد م.ن.ک.ر.ا.ت.ی من چیه؟)

...: همینه ٬ وقتی بیرون میاین عینک آفتابی نزنین از من به شما نصیحت... حیفه شما که دختر خوبی هستی نگاه مرده غریبه رو دنبال خودت بکشی...

من:

هیچی نمیگم.آروم هندزفیریمو درمیارم وتا آخره مسیر آهنگ "ومنایزر" بریتنی رو با صدایی که داره کرم می کنه گوش می کنم و همش به عینکم فکر می کنم...(نمیدونستم از این قابلیت هام داره )تا آخره مسیر راننده گاه به گاهی از تو آینه ش نیگا می کنه و با تکونایی که به دستش میده می فهمم که داره منو نصیحت می کنه ... کرایه رو به راننده میدم و سریع پیاده می شم و آروم عینکمو در میارم آفتاب بدجوری چشمامو اذیت می کنه ابروهام به شدت تو هم کشیده می شه ولی چاره ای نیست می خوام برا مسیره بعدی تاکسی بگیرم...

 

 

۲-یه بار سوار تاکسی شدم .

احساس کردم که راننده هی داره از تو آینه نیگام می کنه منم خودمو جم و جور می کردم و سعی می کردم خودمو به یه چیزی مشغول کنم.

یهو راننده برگشت گفت: من شما رو می شناسم...

من: ...

راننده:شما منو نمی شناسید؟

من:نه

...: ولی من به خدا شما رو می شناسم.

من:...

...:شما دانشجویی مگه نه؟

...:بله

...:دیدی گفتم من شما رو می شناسم

...: (آی کیو در حد جلبکم اینو می تونست بفهمه)

یه مدت گذشت و راننده هی به نگاه احمقانه ی مثلا همراه با تفکرش توی آینه به من ادامه داد.

بعد یهو انگار که کشفه مهمی کرده باشه بلند خندید و گفت آها یادم آمد (یافتم . یافتم ...) شما زهرا دختر حاجی ... هستی.

من: خیر آقا.

...: بابا خوبه ؟داداشا خوبن؟مامان بیمارستان بود بهتر شد...

من: اقا اشتباه گرفتین...

...:ماشااله چه بزرگ شدی؟اول نشناختمت ولی مه خیلی باهوشم.

ودیگه اصلن به حرفای من توجهی نکرد منم چیزی نگفتم و سعی می کردم خیابونو نیگا کنم و دیگه حرفی نزنم . تا آخره مسیر فهمیدم که تک دختر یه حاجی ... هستم که سنگ فروشی داره و سه برادر دارم که آدمایه شری هستن مادرم عمل قلب باز کرده و... آخر مسیرم ازم کرایه نگرفت و تاکید کرد به بابا سلام مخصوص برسونم ...

از خیابون که گذشتم احساس کردم که دلم به شدت برا مامانینا تنگ شده ، بهشون زنگ زدم مامان گوشی رو برداشت ازش خواستم که سلام مخصوص به بابا جون برسونه...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 12:39 توسط رها| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ